"از دبستان تا حوزه علمیه " فصلی دیگر در زندگی شهید محمدعلی قلی زاده

دوشنبه, 08/26/1399 - 11:21
خاطراتی از شهید شاخص جامعه عشایری کشور در سال 99
"از دبستان تا حوزه علمیه " فصلی دیگر در زندگی شهید محمدعلی قلی زاده
(شهید محمدعلی قلی زاده) جبران مافات نمود. دوباره به مدرسه عشایری که حالا دیگر در روستای نقنه مستقر شده بود، برگشت و از ممتازین مدرسه شد.

گودرز جبران مافات نمود. دوباره به مدرسه عشایری که حالا دیگر در روستای نقنه مستقر شده بود، برگشت و از ممتازین مدرسه شد. گودرز چنان مهارتی در حل مسایل ریاضی داشت که دوستانش او را نخبه کلاس             می نامیدند. درآن سال ها سیستم تعلیم و تربیت عشایر کشور با شیوه معمول در مدارس تفاوت داشت و دانش آموزان  مدارس عشایری مسائل و مباحث مربوط به دوره راهنمایی را در مقطع ابتدایی یاد می گرفتند. از این رو حل مسائل پیچیده ای همچون، مُرابحه و مثلثات و ضرب و تقسیم های چند رقم در چند رقم و اعشاری در سال های دوم و سوم ابتدایی تدریس می شد. شعر های حافظ و سعدی و دیگر بزرگان ادبیات کشور جزء برنانه های درسی دانش آموزان ابتدایی در عشایر بود. مقاله نویسی و ارائه کنفرانس از مواد درسی بودند که حتی در پیشرفته ترین مدارس شهر تهران هم تدریس نمی شدند. گودرز، تبحر خاصی در حل مسایل ریاضیات داشت.  مقاله می نوشت ودر کلاس کنفرانس می داد. درس فارسی را چنان شیوا و رسا می خواند که گویی خود نویسنده متن آن است. شعر های حافظ و سعدی را از بَر بود و در غیاب آموزگار، خود معلم کلاس می شد. اخلاق نیکو، صورت همیشه خندان و شوخ طبعی های دوران مدرسه( ابتدایی) و خاطرات شیرین آن ایام، هنوز ورد زبان دوستان دوران مدرسه اش می باشد. دو سال دوری از خانواده و دست و پنجه نرم کردن با سختی های زندگی ایلی، از گودرز ده یازده ساله فردی پخته و با تجربه ای ساخته بود. حرف هایش مثل بزرگترها بود. منش و رفتارش مثل هم سالانش نبود. او که سختی های زیادی کشیده و سرد و گرم های فروانی چشیده بود، حالا قدر راحتی را می دانست و تمام تمرکزش را بر یاد گرفتن گذاشته بود. ولع عجیبی برای خواندن و نوشتن داشت. داستان های فروانی برای گفتن به دوستانش داشت. از ایل راه ها، گذرگاه ها، کشیک دادن های شبانه، عبور از رودخانه های وحشی ،گذشتن از قله ها، برخورد با راهزن ها، از شلیک تفنگ به گرگ های گرسنه ای که به گله حمله می کردند و صدها تجربه ای که طی دوسال آموخته بود. دوستانش عجیب او را دوست می داشتند و همیشه مشتاق شنیدن حرف هایش بودند. گودرز در مدرسه، گل کرد و شکوفا شد. آموزگاران عشایری برایش احترام قائل بودند. آن موقع ها فلک کردن دانش آموزان و کتک زدن امری عادی و رایج درمدارس بود. در مدرسه عشایری هجرت نقنه معلم به احترام گودرز  بقیه را تنبیه نمی کرد و این موضوع را دوستان گودرز هنوز هم تعریف می کنند.

       سال 1357، زمزمه های انقلاب اسلامی و رفتن شاه  نقل محافل بود . اخبار انقلاب را از رادیویی که پدر هنگام اقامت در بروجن تهیه کرده بود، پیگیر می شدیم. بالاخره انقلاب به پیروزی رسید وچند ماه بعد جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز شد. 31 شهریور 1359 حدود ساعت ده صبح به اتفاق گودرز و مصطفی در جاده خاکی منتهی به ایل ، منتظر وسیله ی  نقلیه ای بودیم ، که ما را به روستا برساند تا فردای آن روز به کلاس درس برویم. ناگهان صدای غرش هواپیماها، سکوت صحرای ایل را درهم شکست. یک طیاره بزرگ با دو طیاره کوچکتر که در روی بال هایش بودند.!! چند دقیقه بعد ، دسته ای هفت تایی از هواپیماهای جت از بالای آسمان ایل به طرف جنوب در پرواز بودند. تا آن موقع هیچ وقت چنین   صحنه ای را ندیده بودیم و این اتفاق بسیار برایمان جالب بود، به طوری که وقتی با دوستانمان جمع شدیم، ماجرا را با آب و تاب فراوان برای هم دیگر تعریف کرده وتحلیل های کودکانه می کردیم.

 علی، برادر بزرگمان، در سال 61 ترک تحصیل کرد و عازم جبهه ها شد و در عملیات فتح المبین شرکت نمود. سال 1364 از راه رسید و مجدداً عازم      جبهه ها شد و در عملیات والفجر هشت به شدت زخمی شد . همزمان من نیز با کاروان سپاهیان محمد(ص) عازم جبهه شدم. یک برادر زخمی در بیمارستان و یک برادر در جبهه جنگ. غوغایی در خانواده برپا بود. همین موضوع، حس رفتن به جبهه را درگودرز، که حالا فقط یازده سال بیشتر نداشت، برانگیخت که او نیزعازم جبهه گردد. اما با مخالفت شدید پدر مواجه شد. گودرز همواره در حسرت عدم شرکت در جبهه ها، دردرون خویش از این عدم توفیق ناراحت بود و بارها و بارها، این ناراحتی را به زبان آورد.

وقتی پدر اولین تلویزیون سیاه سفید فیلیپس را خرید و به خانه آورد، مقارن با انتفاضه اول فلسطین بود. انتفاضه ای که به انتفاضه سنگ معروف شد. گودرز وقتی صحنه درگیری نوجوانان و جوانان فلسطینی را باسنگ به تانک ها و ارابه های سربازان اسراییلی حمله می کردند را می دید، خون غیرتش به جوش  می آمد ومی گفت: کاش آن جا بودم و همراه نوجوانان فلسطینی به سربازان اسرائیلی حمله می کردیم. اما خداوند سبحان، آرزوی همراهی با نوجونان فلسطینی و جنگ با سربازان خبیث اسرائیلی را سی سال بعد به درجه اجابت رساند و گودرزِ سال64 بانام "محمدعلی" در جنگ با تکفیری های اسرائیلی شرکت کرد. روزها از پی ماه ها و ماه ها از پی سال ها آمدند و سپری گشتند و گودرز کلاس پنجم ابتدایی را به اتمام رساند و آماده ورود به دوره راهنمایی شد. او و برادر کوچک ترمان مصطفی، هم زمان در مدرسه راهنمایی شهید همتیار شهر نقنه ثبت نام کردند. سال اوّل راهنمایی نیز به پایان رسید. امّا هنوز مهر سال1365 به پایان نرسیده بود،که مسئولین مدرسه گودرز را به خاطر سن غیر قانونی، از مدرسه اخراج کردند. گودرز بلافاصله در مدرسه شبانه ثبت نام و مدرک دوم راهنمایی را گرفت. تابستان 1367 از راه رسید و گودرز با اتمام امتحانات به کمک پدر شتافت. باغ کوچک ما با دویست سیصد درخت سیب که چیزی حدود سه الی چهار جریب بود، پر از علف باغی بود. من وگودرز روزهای داغ تابستان مشغول چیدن علف ها بودیم و مصطفی در پی گوسفندان. یادش به خیر ، ساعت ده که می شد زیر یکی از درختان پر سایه سیب می نشینیم و بساط چای با کتری سیاه و نیم وعده نان و ماست را با چاشنی خنده و شوخی، به راه می انداختیم. هنوز هم مزه آن چای های آتشی  دود و دَمزده زیر زبانم هست. علف های تازه چیده شده را پهن  می کردیم و کُشتی می گرفتیم . با آن که دو سال از گودرز بزرگ تر بودم ، نتیجه پنجاه پنجاه می شد. من استخوانی بودم و گودرز، گوشتی تر . یادش به خیر ظهرها فاصله باغ تا سیاه چادرمان را با هزار ویک شیطنت، از مسابقه دو تا پرش از رودخانه و قایم موشک بازی، پشت علف های بلند طی می کردیم.  هم زمان با خرمن شدن گندم ها کار علف چینی ما هم به اتمام رسید. نیمه های مرداد آن تابستان، ما خرمن عظیمی از گندم و علف های باغی داشتیم. درست سه شبانه روز با تراکتوری که از روستای همگین شهرضا به محل آمده بود، همه را خرد کردیم. اما سخت ترین مرحله کار که انتقال کاه به روستا بود، هنوز باقی مانده بود. روز موعد فرا رسید. صبح یکی از آخرین روزهای مرداد سال1367 پدر ماشین خاوری را کرایه نموده و به پای خرمن ها آورد.

با بقچه و گونی و..... کاه ها را بار خاور کردیم. هیچ گاه سختی آن روز را فراموش نمی کنم. تمام سر و گردن و بدنمان پر از ریزه های کاه شده بود. تعریق زیاد در آن ساعات گرم روز، با گرده های چسبنده کاه ، بدنمان را همانند کاهگل، اندوده کرده بود. خستگی بیش از حد، سنگینی کار و گرمای هوا، عصبی مان کرده بود. من که زود عصبی می شدم این فشار کاری نیز مزید بر علت شده بود. تندخویی و بی حوصلگی می کردم. اما گودرز با آن که دوسال از من کوچک تر بود، در رفتارش طمأنینه و آرامش خاصی حاکم بود. تبسم های گاه و بی گاهش در اوج آن گرمای طاقت فرسا و در میان عصبیت های من، همانند آبی برآتش بود که فرو می نشاندش. رفتارهای  بزرگ منشانه اش خجالتم می داد. همان روز فهمیدم اخلاق و رفتارش به سنش نمی خورد و درست مانند بزرگ ترها می داند. عظمت روحی اش را با تمام وجودم حس کردم و به حال خودم غبطه خوردم. از آن روز به بعد نگاهم به او عوض شد. متوجه شدم با ما تفاوت دارد. به هر زحمت ومرارتی که بود آن روز همه کاه های گندم و علف ها را جداگانه با دو بار رفت و برگشت، از ایل تا روستا به اتمام رساندیم. درست یک ساعت قبل از غروب آفتاب، مادرم، درکنار چادر سیاهمان حمام سیاری را راه انداخت. آبی را گرم کرد و من و گودرز سر و تن را شستیم و بدین ترتیب سخت ترین مرحله کار آن تابستان به پایان رسید. آه که آن چند روزی که من و گودرز بعد از آن همه کار طاقت فرسا دنبال هیچ کاری نمی رفتیم و گل وگشت می کردیم چه صفایی می داد! در ایل معمولاً عروسی ها در تابستان انجام می گرفت. اما شهریور که از راه رسید بوی محرم و عاشورا هم در ایل پیچید. بساط عروسی ها جمع گردید و پرچم های سیاه به نشانه عزاداری امام حسین(ع) بر سر چادرهای سیاه عشایر تیره ما برافراشته شد. چند روز قبل از شروع ماه محرم، یک اکیپ تبلیغاتی از طلبه های حوزه علمیه فرخشهر وارد ایل شدند و چادرهای تبلیغی شان را در کنار سیاه چادر های ایل  در چمن زار زیبای تُل خروسی برافراشتند.

عشایر کشور عموماً و ایل قشقایی خصوصاً، ارادت ویژه ای به ساحت حضرت سید الشهدا (ع) و حضرت ابالفضل العباس (ع) داشته و دارند. خبر ورود      عده ای طلبه به سرعت باد و برق درایل پیچید. از همان شب اول محرم سال1410، استقبال باشکوهی از مراسم طلاب  به عمل آمد و روزهای بعد این استقبال به اوج رسد. دسته دسته از زنان و مردان، کودکان و نوجوانان به عشق حضرت ابا عبداله الحسین (ع) و جهت آموختن معارف و احکام دین از گوشه و کنار ایل، پیاده و سواره خود را به مقرطلاب می رساندند و از فیض وجود آنان بهره می جستند. گودرز هم یکی از آن نوجوانان تشنه معارف دین بود که پای ثابت همه جلسات و سخنرانی های و روضه های طلاب بود. آن سال طلاب حوزه علمیه فرخشهر با خاطراتی زیبا از مهمان نوازی های مردم ایل و صفای آنان ایل را وداع گفتند. اما دوباره در محرم سال بعد، اکیپ تبلیغاتی مدرسه علمیه فرخشهر میهمان مردم ایل شدند. گودرز نیز رفت آمدهایش را با طلاب دوچندان کرد. حاج آقا همتیان مسئول طلاب به فراست دریافتند که گودرز، با آن ضمیر پاک و صفای باطن ایلیاتی، شایسته پوشیدن رخت روحانیت که همانا لباس پیامبر اکرم(ص) است، را دارد. مردم ایل قشقایی از دیر باز با حوزه علمیه و علمای اسلام، رابطه ناگسستنی داشته اند. حکیم جهانگیرخان قشقایی که از علمای اعلام وعلامه دهر خویش بود، نیز تا چهل سالگی روزگار در ایل قشقایی گذراند و بعد از چهل سالگی وارد حوزه علمیه اصفهان شد و شدآن که باید می شد و همگان می دانند. گودرز، خود اظهار علاقه نمود و موضوع را با پدر در میان گذاشت. پدر نیز مخالفتی ننمود و فرزند خویش را که عصای دستش بود، با طیب خاطر روانه حوزه علمیه نمود. بدین ترتیب گودرز آن نوجوان پاک طینت ایل که در خانواده ای ایلیاتی و مذهبی و معتقد به ارزش های اعتقادی شیعی و با نان حلال پدری متدین و زحمت کش و در دامان پاک مادری پرهیزکار پرورش یافته بود، قدم به مقدس ترین مکان کسب معارف دینی " حوزه علمیه" نهاد و تاج افتخار روحانیت برسر نهاد و لباس سربازی امام زمان(عج) بر تن نمود تا پا برجای اسلاف ایلیاتی خویش، همچون حکیم جهانگیر خان قشقایی بگذارد.

اما آغاز سال1367مصادف با اتفاقات ناخوشایند دیگری در کشور بود. عراق و در راس آن صدام طرح استراتژی دفاع متحرک را در جبهه ها در دستور کار قرار داد بود. هم زمان کشور های غربی نظیر فرانسه و آلمان و دیگر کشورها نیز کمک های مستقیم و غیر مستقیم نظامی را بیشتر کردند. فارغ از اتفاقات سیاسی داخل کشور که مجال پرداختن به آن ها نیست، موازنه قوا در جبهه های جنگ به سود عراق در حال رقم خوردن بود. شهر فاو عراق که در عملیات و الفجرهشت به دست رزمندگان اسلام فتح شده بود در بهار 1367 سقوط کرد و در جبهه های دیگر نیز پیشروی هایی توسط عراق انجام شد. دوباره موجی از اعزام بسیجیان به جبهه در سراسر کشور به پا خاست. حاج علی برادر بزرگمان مجدداً عازم جبهه جنوب شد. در همین گیر و دار، گودرز نیز عزم خود را جزم نمود تا به جبهه اعزام شود امّا با مخالفت پدر مواجه شد و بدین ترتیب برای دومین بار نتوانست عازم جنگ شود و این عدم اعزام تمام ذهن و فکر گودرز را به خود مشغول کرد و دائماً از این موضوع اظهار ناراحتی می کرد .انگار گناهی بزرگ مرتکب شده بود. درست در ظهر روزی که قطعنامه 598 پذیرفته شد عده ای ازهمسایه ها در چادر ما جمع شده بودند و منتظر اخبار ساعت دو بودیم. پدر پیچ رادیو را که باز کرد، گوینده ،خبر پذیرش قطعنامه 598 را از سوی حضرت امام (ره) اعلام کرد و در ادامه پیام حضرت امام (ره) را که در آن پذیرش قطعنامه را به مشابه نوشیدن "جام زهر" عنوان فرموده بودند را قرائت کرد. بدین ترتیب عملاً جنگ در جبهه ها پایان یافته تلّقی می شد. همه خوشحال بودند. مادرم خدا راشکرکرد. پدر الحمدلله گفت. برق شادی درچشمان بقیه نیز به وضوح دیده می شد. امّا گودرز بر خلاف بقیه که از اتمام جنگ خوشحال به نظر می رسیدند، ابروها را درهم کشید. آه سردی از نهادش برکشید و گفت: بالاخره جنگ تمام شد و ما توفیق حضور در جنگ را پیدا نکردیم. و همین حرف را پیش پدر گلایه کرد و این بغض مقدس همچنان سال ها در وجود گودرز ماند و ریشه دوانید.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

افزودن دیدگاه جدید

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.
کد امنیتی
لطفا به این سوال برای جلوگیری از ارسال اسپم پاسخ دهید.

پایتخت ایران کجاست؟ (به فارسی تایپ کنید)