این مطلب ۱۷۸۸ بار خوانده شده
در راستای اجرای یادواره شهدای عشایر استان چهارمحال و بختیاری و استقبال از کنگره ملی شهدای عشایر کشور

بزرگ مرد كوچك، فرازي از زندگي شهيد ظفر خالدي کم سن وسال ترین شهید دفاع مقدس

شهید ظفر خالدی در سال ۱۳۴۹ در روستای تنگ کلوره از توابع شهرستان لردگان استان چهارمحال و بختیاری به دنیا آمد.

به گزارش خبرنگار بسیج عشایری استان چهارمحال و بختیاری شهید ظفر خالدی در سال ۱۳۴۹ در روستای تنگ کلوره از توابع شهرستان لردگان به دنیا آمد. وی در خانواده ای متدین و مذهبی بزرگ شده بود. از اوان کودکی نزد پدر و مادر خود با قرآن انس گرفته بود ، در همان کودکی بچه ای کنجکاو و با هوشی بود. با این حال که سن کمی داشت رفتار و منش او مانند بزرگان بود و با اهل ایمان رابطه معنوی برقرار کرد  در سن ۵ سالگی عشق به دین و مذهب او را به نماز و روزه تشویق می کرد، شهید با سن کمش بر ناتوانی غلبه می کرد و به همراه خانواده در هنگام سحر برای روزه گرفتن بیدار می شد. قران می خواند ، چنان با نماز و قرآن ، روزه الفت گرفته بود که ترک آن ممکن نبود. تا اینکه در سن ۶ سالگی مادر او را برای رفتن به مدرسه آماده کرد، او در مدرسه نیز با معلمان رابطه صمیمی برقرار می کرد . او در فعالیت های ورزشی مهم شرکت کرده بود، بیشترین ورزشی که به آن علاقه نشان می داد کشتی بود ، به طوری که بعد از مدرسه به انجام کشتی با دوستانش مشغول می شد.

 

 

در سن ۱۰ سالگی به همراه دوستان برای آموزش دیدن فعالیت های بسیجی از مادر خود اجازه گرفت و به اصفهان رفت ، در آنجا آموزش هایی انجام می دادند که شهید به آن فعالیت ها علاقمند شده بود.

عکس های  امام خمینی (ره) را از بسیج به خانه می آورد ، عکس ها را به دیوار خانه نصب می کرد. او گاهی اوقات شب ها به خانه نمی آمد و در بسیج می ماند و فعالیت های بسیجی را بسیار دوست می داشت.

لباسهای بسیجی اندازه اش برای او مناسب نبودند و به اصرار لباس های برادرش را به خواهرش می داد تا کوتاه کند و برایش اندازه شود .

او بسیار به انقلاب علاقه داشت به طوری که در شب ۲۲ بهمن موقع گفتن الله اکبر روی پشت بام با صدای بلند تکبیر و الله اکبر سر می داد.

شهید شب ها به مادر اصرا می کرد که مرا صبح زود بیدار کن تا برای تمرین تیراندازی با گروه بسیج به کوهنوردی بروم و مادر هم که شوق او را در چشمانش می دید خوشحال می شد و او را هنگان نماز صبح بیدار می کرد و بعد از نماز ایشان بیدار می ماند و به گروه کوهنوردی می پیوست .

سال ۱۳۶۰هنگامی که شهید ۱۱ سال داشت پدرش عازم جبهه شد . موقع مرخصی اصرار های مکرر شهید باعث شد او پس از بازگشت پدرش عازم جبهه شود، اما قبل از رفتن باید مسئول کاروان راضی شود.

این در حالی بود که پدر زخمی و مجروح از جبهه برگشته بود. پدر می خواست با این بهانه مانع رفتن او شود اما عشق به جبهه تمام وجودش را فرا گرفته بود و هر روز می خواست که با مسئول کاروان صحبت کند .

پدر که شور و شوق او را برای رفتن دید و فهمید که فکر جبهه از سرش بیرون نمی رود ، رفت و با مسئول کاروان اعزامی بروجن صحبت کرد ولی به خاطر سن کمی که داشت نمی خواست نام او را وارد لیست کند ناچار با اصرار ایشان اسمش را وارد لیست کردند.

وقتی به لردگان بازگشت پدرش با مسئول کاروان لردگان هم صحبت کرد ولی مسئول کاروان به هیچ وجه قبول نکرد. وقتی پدر به خانه برگشت و این خبر را داد که نمی تواند به جبهه برود او گریه کنان نزد مادرش رفت ، مادر که طاقت ناراحتی و دوری او را نداشت با حرف های خود او را آرام می کرد، ولی شهید به هیچ وجه آرام نمی شد و دائما به پدر اصرار می کرد که او را همراه خود به جبهه ببرد . ایشان می گفت: اگر مرا همراه خود نبرید من خودم به تنهایی با کاروانیان می روم.

شهید بسیار ناراحت بود و با چشمانی گریان به خواب فرو رفت و پدر صبح زود بدون اینکه فرزندش از رفتن اومطلع شود با همسرش خداحافظی کرد و راهی جبهه شد.

صبح وقتی شهید برای نماز صبح بیدار شد بعد از خواندن نماز برخلاف هر صبح که پدرش را در حال نماز خواندن می دید این بار او را ندید ، دوان دوان سراغ مادر رفت دلیل نبود پدر را جویا شد ، مادر که می دانست از رفتن پدرش ناراحت می شود با ترس و دلهره فراوان ناچار به ایشان گفتند که پدرت به جبهه رفت ، شهید با ناراحتی از اتاق بیرون رفت و به حیاط رفت ، سپس مادرش را صدا کرد و به او گفت: مادرجان مانع رفتن من به جبهه نشو فردای قیامت جواب حضرت زهرا (س) را چه می دهد؟من باید در را اسلام تا پای جان بجنگم و وطنم دفاع کنم.

 مادر که نمی دانست جواب ایشان را چه بدهد و حرف های او  سرشار از عشق به دین و اسلام بود. مادر که نمی خواست فرزندش این چنین ناراحت شود به او اجازه داد همراه کاروان به جبهه برود.

شهید آنچنان خوشحال شد که از شدت خوشحالی ساکش را برداشت  ، روی خواهران و دست مادر را بوسید و از آنها خداحافظی کرد.

با شوق و ذوق فراوان به سوی کاروان بروجن رفت ، وقتی می خواست همراه کاروان راهی شود مسئول کاروان به دلیل اینکه سنش کم بود مانع رفتن او شد ولی شهید با این بهانه که سن واقعی من از سن شناسنامه ام بیشتر است، و  بالاخره با اصرار فراوان توانست راهی جهبه با کاروان اعزامی بروجن شود.

بعد از ۴۰روز مرخصی همراه خانواده خود به مدرسه توحید رفت و ار آنجا با خانواده خود خداحافظی کرد.

در اول ماه رمضان عازم جبهه شدند و در ۲۱ رمضان به شهادت رسیدند.

در عملیات خرمشهر که یکی از خویشاوندان شهید ایشان به نام شهید کرم الله خالدی نیز شرکت داشتند به درجه ی رفیع شهادت نایل گشتند.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

تبلیغات

حدیث هفته

با آمرزش خواهی و استغفار خود را معطر کنید تا بوی گناه شما را رسوا نکند.

امالی طوسی ص۳۷۲